شکر به کلامت داشتم می گفتم...
چه می گفتم...هان فهمیدم
از در دیوار و این روزگار بی رحم
و از سرمای بد اسفند
و از گرمای وحشتناک فروردین
به اینجا آمدم آخر که او هم با ما چنین می کرد
به روزی اسفند و روزی آخر مرداد...
گذشتیم و گذشتیم و گذشتیم
در آخر گفتمت کز آن روزگار شیرین
مثال قند کامم، شیرین است
و مثال ترکش یک تیر،
قلبم،
می ترکد.
ما کنار هم "ما" می شویم
نه آقا من نمی نالم
همه اینها صدای این دلِ وحشی است...
تو هم از ما می توانی ناشنیده بانگاری
که من دیگر به نشنیده شدن هم خو گرفتم...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط آرش
|
های...ای نقش ها،
این پینه بسته دستها را
آیا شکر نمی گویید؟
آفریدگارتان را
آیا شکر نمی گویید؟
های، ای پینه ها...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط آرش
|
۱- این هفته تصمیمی گرفته شد که دلخواه من نبود.
2- اول این هفته متوجه شدم که به دلیل تسویه حساب نکردن با دانشگاه ارومیه نمی تونم وام بگیرم و با توجه به اینکه سال اول باید پول خوابگاه را خودمون بدیم، حتی برای من نمی توانند فیش صادر کنند و خوابگاه ام لغو می شود ( این دقیقا حرفیه که تو امور خوابگاه ها بهم گفتن)
3- قرار بود الان کیش باشم پیش عمو پیام، و کلی خوش بگذره. که چون عید تعطیلی عید یک روز شد، برنامه کیش به هم خورد و بلیطی که گرفته بودم پس دادم. این یعنی یک ضد حال بزرگ.
4- امروز رفتم دکتر، تا پایم را که 2 هفته پیش به شدت ضربه خورده بود معاینه کند که نتیجه این شد:
پارگی تاندون مچ پا! نیاز به فیزیوتراپی، بستن مچ بند طبی به مدت حداقل یک ماه و نیم.( و چون به مرحله مزمن وارد شده دیگه گچ گرفتن نمی خواد، یعنی فایده ای نداره ، یعنی اگه به موقع می رفتم در حدی بود که به گچ گرفتن نیاز بوده)
5 - امشب دستم را بریدم.
فعلا 6 امی اش معلوم نیست. اتفاق های نامطلوب ردیف شدند. ولی فعلا که حالم خوبه... خوشحالم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط آرش
|
به بازی دعوت شده بودم، با کمی تاخیر وارد شدم.هر کسی كه دعوت میشه باید 5 تا از بهترین كتابهایی رو كه خونده نام ببره و بعد 5 نفر رو دعوت به بازی كنه.
۱- یک، نوشته دکتر ناصری. واقعا یک کتاب متفاوت است که خوندنش نسیب کسانی می شود که ارزشش را داشته باشند.جدیدا تجدید چاپ شده و می تونید تهیه اش کنید. متاسفانه دم دست نیست انتشاراتش رو بگم بهتون.
۲- خرمگس، اتل وینیچ. یک رمان فوق العاده.
۳- کوری، اثر ژوزه ساراماگو
۴- انجمن شاعران مرده نوشته ان.اچ.کلاین بام و بر اساس فیلمنامه ای از تام شولمن. جالبه.
۵- چنین کنند بزرگان ترجمه نجف دریابندری، نوشته ویل کاپی (کتاب را بخوانید می فهمید چرا اسم مترجم اول آمده!) یک طنز زیبا.
و در نهایت پیام،مریم،سارا،مهرازد و یاشار را به بازی دعوت می کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط آرش
|
فعلا، این:
وقتی سپیده می زند و سحر سکوت می کند، شکوه از آسمان ها به زیر می افتد.
آنگاه که شکوفه می گرید،آن روز که پروانه روی چمن می نشیند، بهار برنده می شود.
گاه که عصمت، پاکی خود را می بازد... شقایق گریه کرد.
آنگاه که مژگان خیس می شود، شادی هم رنگ می بازد...
دوباره،همان:
سپیده، شکوه را می زند و در این بین سحر هیچ نمی گوید. شکوه از روی بالکن طبقه دهم به پایین پرت می شود.
شکوفه و پروانه و بهار با هم بازی می کردند. بهار برنده شد. شکوفه گریه کرد، پروانه هم از اعصاب خوردی، روی چمن نشست.
وقتی عصمت پاکی خود را از دست داد، شقایق گریه کرد.
شادی از ترس اینکه مثل مژگان روی او هم آب بریزند رنگ از صورتش می پرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط آرش
|
پس چرا ابر ها هیچ وقت نمی خندند؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط آرش
|
این مطلب در ادامه پست قبل نوشته می شه، اما با تاخیری چند هفته ای. تو مطلب قبلی این سوال را مطرح کردم که آیا می شه که زندگی ما انسانها مثل زندگی یک مورچه، فقط شامل انجام دادن کارهای دنیوی باشه، و هیچ هدفی را دنبال نکنه؟
این را پرسیدم تا گفتن چیزی که می خواهم بگم آسان بشه. بدون شک، اکثر جوابها این طور است که :
خیر، نه، واااای، مگه میشه زندگی ما بیهوده باشه؟که چی بشه؟ آخرش که چی؟ نه بیهوده نیست، یه دنیای دیگه هست… و الی آخر.
این شد که این به فکرم رسید: ما آدم ها آنقدر از نظر ذهنی قوی هستیم، و آنقدر مغرور، و در سطحی بالاتر از بقیه موجودات، که نمی تونیم قبول کنیم که شاید ما هم مثل بقیه موجودات باشیم… بیایم و بریم و تمام. خیلی سخته که این را بپذیریم، شاید دشوار ترین کاری باشه که بخواهیم انجام بدیم. برای همین، اومدیم "خدا" را آفریدیم، خدایی که این دنیا را خلق کنه، نظم بده بهش، ما را اشرف مخلوقات خودش کنه و غیره و غیره…
اصلا منظورم یه دین خاص نیست، یا حتی دین نیست. به اقوام گذشته که در بین آنها پیامبری هم نبوده، خدا وجود داشته، خدای جنگ، خدای آتش، خدای…
هر کدوم از ما تصوری از "خدا" تو ذهنمون هست، یک سری از اون را خودمون بو وجود آوردیم. یک سری دیگه از تمام مطالبی ناشی می شوند که از دیگران شنیدیم، در کتابها خواندیم، در احادیث شنیدیم و… که نمام اینها چیزی را تشکیل می دهند که وقتی می شنویم "خدا" در ذهن ما نقش می بنده، کریم، رحیم، جبار، مهربون،بزرگ،توانا، کامل و …
در هر شخصی این نسبت ها که در بالا گفتم در تعریف خدا ممکنه متفاوت با شخص دیگری باشه، مثلا یکی تمام تعاریف را از دین بگیره، و یکی دیگه بیشتر از درون خودش خدا را شناخته باشه.
می تونم مطمئن باشم که به من می گویید که پس این دنیا چه کسی آفریده است؟مگر می شود که این همه نظم و ترتیب خود به خود به وجود بیاید؟
مگر غیر این است که ما به وجود خدایی قادر و توانا و هزاران صفت برجسته دیگر اعتقاد داریم؟ که مسلما او را "برتر" از این دنیا که در آن زندگی می کنیم می دانیم، پس چطور می توانیم قبول کنیم "خدا" از اول بوده، ولی نمی شده این دنیا هم خودش باشه؟ حتما نیاز به آفریدگار داره؟
واقعا برای خود من هم قبول اینکه خدا از اول بوده، راحتتر از اینه که این دنیا از اول بوده، می دونین چرا؟ چون با قبول کردن خدایی که این دنیا را آفریده، دیگه قبول کردن این که از اول بود هم سخت به نظر نمی رسه.
خدایی که تمام اتفاقات را به او نسبت بدهیم. هر جا کم می آوریم به او متوسل بشویم ( که می شوم ) و از ناتوانی خودمان پیش او عجز و لابه کنیم. وقتی کسی را نداریم، بگوییم او کنارمان هست، خیالمان راحت بشود و آرام بشویم. خدایی که هر چه می خواهیم را از او بخواهیم، اگر داد شکر کنیم و اگر هم نداد تقصیر کار را در خودمان ببینیم.(که اصولا به غیر از این اتفاق نمی افتد، اگر بشود، خدا خواسته. اگر نشود هم نه اینکه احیانا خدایی نبوده، یا نخواسته، این ما بودیم که قابلیت دریافت نداشتیم، آخ من قوربون این بشر برم،چه می کنه…) خدایی که درد تمام درمان ها باشد، خدایی که هست، تا ما هیچ زمانی خدای ناکرده احساس پوچی در زندگیمان نکنیم، خدایی که سوره حمد بخوانیم و برویم فضا،ایاک نعبد و ایاک نستعین را که می خوانیم نیرو بگیریم و بگوییم می توانیم. یا خدایی که هر وقت چیزی می خواهیم، برویم و بگویم می شود؟ او لبخندی بزند که یعنی…
چقدر خدای خوبی داریم…
چقدر بزرگ
و چقدر توانا…
ببینید چه خدایی آفریده ایم…
کفر می گویم؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط آرش
|
همیشه این طوری بود، همیشه ی خدا اینطوری بوده که بعد از بهار تابستان میاد و کلی هوا گرم میشه، آخه که چی بشه؟ همیشه هم بی برنامگی بوده و هزار تا کار میریزه سر آدم،بعد که نگاه می کنی می بینی فقط دو تا رو انجام دادی،تازه بازم بهار نشده...
"تابستان آمد...
ناز ِ بارش باران بهاریت به انتها رسید."
به نظر شما خدا هست؟ فکر می کنم ما آدم ها خیلی خیلی با بقیه موجودات فرق داریم، چون خدا داریم. جالبه...
مورچه بهار و تابستون غذا جمع می کنه،که زمستون غذا داشته باشه،بعد دوباره...
ولی مگه میشه ما آدمها انقدر کارامون بیهوده و بی نتیجه باشه؟ یه زندگی دنیایی و بعدش، تمام؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط آرش
|
خوب،بد، این روزهاست که می گذرد. بعضی روزها در نهایت شادی،بعضی در نهایت غم. اما باز این روزها می گذرند. و تو اینجا هستی. اینجا، کنار تمام چیزهایی که دوستشان نداری، کنار تمام لحظات تنهایی. تا حال شده تا انتهای بی چیزی فرو بروی و هیچ چیز دیگر نه معنایی نه مفهومی نداشته باشد. حتی تو، اینجا، کنار تمام چیزهایی که دوستشان داری.تا به حال شده بروی تا نهایت غم، دلت آنقدر تنگ شود که دیگر حتی سوزن دردناک این روزها که می گذرند جایی نداشته باشد که نیش بزند. تا نهایت سکوت. مثل سکوت یک قاصدک، تنها. یا تا به حال شده آنقدر شاد، سرزنده و مست بشوی که مثل پروانه ها بال، بال، بال بزنی و بالا، پایین، بالا بروی... یا مثل آن کودکِ کودک که وقتی عروسکش را گرفت، گوشه لبش آنقدر رفت بالا که با اشکش تلاقی کرد و شوری اشک در شیرینی خنده اش گم شد و رفت که گویی نبود... روزها می گذرند. خوب،بد. با چیزهای خوب، با چیزهای بد. ما اینجا هستیم. روی زمین ولمان کرده اند تا زندگی کنیم. با تلخی با شیرینی. با شادی با غم. با هزار صفت و وصف دیگر که نمی توانیم "انتخاب" کنیم. یا اگر هم انتخاب کنیم شاید نصیبمان نشود. پس بیا همین جا که هستیم، هیمن جا کنار تمام خوبی ها،تمام بدی ها، به خوبی ها نگاه کنیم تا شاید بدی ها رویشان کم بشود بروند پی زندگی شان... بروند پیش آنهایی که صدایشان می کنند. ما خوبیم. زندگی می تواند خوب باشد. درخت می تواند زیبا باشد. فصل می تواند پاییز باشد. زندگی برای ما "باید" خوب باشد، "باید" زیبا باشد با تمام زشتی ها و بدی هایش، با این که تو، اینجا هستی، کنار تمام چیزهایی که دوستشان نداری.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط آرش
|
آدم،خیابان، ماشین ها،کوچه... شالاپ شولوپ، باران می آید. دیوار،نزدیک،می ماند،دیوار،تکیه می کند. در،بسته، دیوار، دیوار... کنار می کشد،توپ توپ،ترس، شلیک می شود. کوچه، باز می شود.نگاه، تردید. تنهایی،بدون دیوار،با کوچه؟ با دیوار؟
- کوچه، تمام. دیوار شروع. ماشین ها،مردم، لباس های خیس. باران. باران. ابر،اشک، شک، ک. تمام.
- کوچه، شروع. دیوار شروع. او، لباس ِ خیس. باران. باران. ابر، نگاه، لبخند.شروع.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط آرش
|